|
تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب
بدین سان خوابها را با تو زیبا می کنم هر شب
تبی این کاه را چون کوه سنگین می کند آنگاه
چه آتشها که در این کوه بر پا می کنم هر شب
تماشايییست پیچ و تاب آتشها خوشا بر من
که پیچ و تاب آتش را تماشا می کنم هر شب
مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست
چه گونه با جنون خود مدارا می کنم هر شب
چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو
که این یخ کرده را از بی کسی "ها" می کنم هر شب
تمام سایه ها را می کشم بر روزن مهتاب
حضورم را ز چشم شهر حاشا می کنم هر شب
دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش
چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب
کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی؟
که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب
بنام کاتب کتیبه عشق گفتی که مرا دوست نداری گله ای نيست بين من و عشق تو ولی فاصله ای نيست گفتم که کمی صبر کن و گوش به من کن گفتی که نه بايد بروم حوصله ای نيست گفتی که کمی فکر خودم باشم و ان وقت به جز عشق تو در خاطر من مشغله ای نيست رفتی تو خدا پشت و پناهت به سلامت بگذار بسوزد دل من مسئله ای نيست
در يك سكوت مبهم غرق در واژه ها هستم نمي يابم آن اكسير نجات بخش را آن كه اسم اعظمش گويند چه فرقي مي كند كه آن اسم را بيابم يا نه من صاحب اسم را يافته ام ودر بستر عشق او آرميده ام من با عشق او آتش را سرد کرده ام نيل را شکافته ام و به صليب رفته ام من مست شراب عشق اويم و در خمار رخ زيبايش حيران و سرگردانم
دل من ميشنود تپش قلب تو را و صد افسوس قلب تو عاشق نيست و صد افسوس تو را قلبي نيست كه ز من بشنود اين راز درون چشم من مي ماند به تماشاي رخت و صد افسوس تو را چشمي نيست كه ببيني غم و اندوه مرا اگر تو باز نگردي اميد آمدنت را به گور خواهم برد وکس نمي داند در فراقت ديگر چگونه خواهم زيست چگونه خواهم مرد.
ببين!كوهستان اسمان را ميبوسد وامواج دريا يكديگر را به سينه ميفشرند وهيچ گلي بخشيده نخواهد شد اگر گل ديگري را خوار بشمرد وافتاب زمين را در اغوش ميگيرد. بگو تمام اين عشق و نوازشها چه ارزشي دارند اگر تو معشوق من نباشي؟
بزن باران بزن بر پیکر من ، بزن بیتاب بیتابم ، بزن من در گلویم، نگفته حرفها دارم ، بزن تا بغضم را آهسته و آرام به چشمان ترت هدیه دارم برایت رازها دارم ، نخفته دیده ام امشب ، گلویم خشک از حسرت ، چه سودکه من دربستر مرگم هنوزم ، آرزو ی دیدنت دارم .......
اینطوری بهتره نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چارهای ندارم طاقتهایم تمام شده
شب سردی است، و من افسرده. راه دوری است، و پایی خسته. تیرگی هست و چراغی مرده. می كنم، تنها، از جاده عبور: دور ماندند زمن آدم ها. سایه ای از سر دیوار گذشت، غمی افزود مرا بر غم ها. فكر تاریكی و این ویرانی بی خبر آمد تا با دل من قصه ها ساز كند پنهانی. نیست رنگی كه بگوید با من اندكی صبر، سحر نزدیك است. هر دم این بانگ برآرم از دل: وای، این شب چقدر تاریك است! خنده ای كو كه به دل انگیزم؟ قطره ای كو كه به دریا ریزم؟ صخره ای كو كه بدان آویزم؟ مثل این است كه شب نمناك است. دیگران را هم غم هست به دل، غم من، لیك، غمی غمناك است |
About![]()
نویدومهران از اصفهان Archivesمهر 1388شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 Links
jostejogar
نیلو |